ساعت سه بعد از ظهره. الان که دارم مینویسم همه ی کارای زبانمو انجام دادم. یه حس خلاصی از دست تکالیف زبان. حالا با خیال راحت میشینم فلاسفه ی بزرگ رو میخونم اینقدری نمونده تا تموم بشه. زودتر تمومش میکنم برم سراغ بعدیا. خیلی طول کشید نه؟؟ خب شوهر خالم که مرد درگیر اونم شدم. کاری نمیشه کرد. 

هوا یه نیمه ابری دلبره. حالو هوای پاییزو داره. دلم میخواد زودتر پاییز بشه. نمیدونم چرا. انگار یه چیز گمشده دارم. یه خورده بی قرارم. یه خورده که نه خیلی . باید تا آخر ماه صبر کنم بعد برم دکتر:(((

رو شکم خوابیدم رو تخت رو به پنجره نور نیمه ابری اسمون رو تختمه با لذت کتابمو میخونم. 

آتی و اوتی توی گوشمن. اونروز اون چی میگن بهش متخصص صدائه یادم نیست اسمشو بهم گفت اگه نذارمشون کم کم اون بخش از گوشم که مربوط به تشخیص صداها میشه که کلمه هارو بفهمم ضعیف میشه واسه همین باید سعی کنم همیشه بذارمشون. گذاشتنشون برام سخته چون به این صدای زیاد بلندگو طور عادت ندارم و کلافه ام میکنه حتی الان که مثلا ساکت. صدای ساعت نفسهای بابا رد شدن ماشین حرف زدن دونفر توی کوچه حتی ت خوردن خودم روشن شدن ماشین رو اعصابمه. اما بهشون توجهی نمیکنم. وقتی تو گوشمه و یهو درش میارم انگار دنیام عوض میشه کاملا. انگار یه راه ارتباطی با بیرون بسته میشه. بیشتر صداها قطع میشن. و سکوووووت . تقریبا البته و نه کاملا. بگذریم. به دنیای بی صدای اطراف و درون خودم عادت کردمو اخت شدم. باید بپذیرم. راستش ناراحتم نیستم اینم یجور تجربه است. مهم نیست بقیه متوجه نشن.یعنی بدیش فقط در ارتباط ببا دیگرانه همین. این که متوجه حرفاشون نشم شاید تا چهل سالگی کر بشم نه؟ بدرک. شاید رو همین حساب خیلیارو بشناسم. مثل بقیه که بعد از اون اتفاق بد راهشونو ازم جدا کردن. کسایی که صادقانه همه چیو بهشون میگفتم. شاید باید تموم میشد وقتی شبیه هم نباشیم. بعضی از آدما واقعا یک بعدین. خیلی محدود دنیاشون. نمیتونن فراتر فکر کنن همه چی باید رو حساب و منطق باشه. چه دنیای کسل کننده ای دارن. روزاشون یکنواخته بیدار شن غذا بخورن سرکار برن سفر کنن ازدواج کنن بچه دار بشن و در اخر بمیرن. دلم نمیخواد همچین ادمی باشم یعنی من بخوامم زندگیم اینجوری نیست به لطف الهی همه اتفاقات هیجان انگیز برای من میفته. همه ژن برترام برای بقیست. من هرچی مشکل ژنتیکی باشه رو دارم :/ بیخیال خیلی حرف زدم؟ شاید یه ذره بخوابم نمیدونم. 

راستی چند روزه هرشب میرم پیاده روی. خیلی حال میکنم. شبا خنک شده اینجا. واسه خودش صفایی داره. راستش دیگه برام مهم نیست لاغر شم فعلا هدفم اینه بیشتر از این چاق نشم. :دی :/ شاید برم دکتر تغذیه:/ 

هوس عکاسی کردن دارم اما تا بهش فکر میکنم گریه ام میگیره.  باورم نمیشه ولی نمیدونم چیکار کنم. حتی الانم که واسه تو مینویسمو بهش فکر میکنم اشکام داره میادو های های دلم میخواد گریه کنم. 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

English language کویر دانلود فروشگاه مبانی نظری وپیشینه تحقیق MUSICLOG می نویسم برای خودم و خودت دلنوشته های برای دل خودم هالووین بیوگرافی ایمان بلک سیک