نمیدونم چرا دستم به کار نمیره. یه خورده خیلی خستم. نمیتونم تمرکز کنم برای خوندن کتاب. اتفاقا به جای باحالش هم رسیده ولی خب حوصله ام نمیاد نه فقط کتاب کارای دیگه هم. وقتی وقفه هم میفته سخت میشه. ولی میدونم واسه خستگیه. 

گوشم میدونی از صبح آتی و اوتیو گذاشتم و در نیاوردم. وقتی در میارم اختلاف شنوایی اینقدر زیاده که میترسم از در آوردنش. اگه یروز با سمعک باز اینجوری بشه چی؟؟؟ چیکار باید بکنم. چجوری با ادما برخورد کنم چجوری ارتباط برقرار کنم. چقدر میتونم لب خونی کنم؟ اگه حتی صدای خودمو نشنوم چجوری میشه؟ وحشتناک نیست؟ من از همه اینا میترسم. از فکرایی که یهو تو ذهنم میاد. هی پسشون میزنم اما نمیشه. میدونم نباید فکر کنم اما دست خودم نیست. میترسم. خیلی میترسم از دنیای ساکت. نمیدونم چیکار کنم. فکر کن بهت بگن تو فقط ده سال وقت داری تا بتونی بشنوی و حتی به مرور هی کمو کمو کمتر میشه. هوووف بیخیال. باید باهاش کنار بیام شایدم دنیای جالبی باشه. شاید باید به درون خودم برگردم. یا دنیای بیرون رو به روش دیگه ای تجربه کنم. من تا آخر عمرم تنها میمونم. چجوری میشه تجربه کرد با کسی اینجوری دنیارو. فاصله ی من با آدما همین الانشم زمین تا آسمونه. بیشتر که نمیشه هی روز به روز کمتر هم میشه. اما دست من نیست واقعا نمیتونم کلافه میشم خیلی توی جمع ها بی قرارم. بی قرار به معنای واقعی عصبی میشمو استرس میگیرم. این چیزی که هی بیشتر هم میشه. اما کاری ازم بر نمیاد. مگه ادم چقدر میتونه با دارو درست کنه این چیزارو. هیچ جور. ای فکرای منه. فکر نکنم راه خلاصی داشته باشم ازشون. حداقل الان. 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

صاحب الزمان | Imam Mahdi اینم موزیک آهنگ جدید Radio Next وبلاگ فامیل دور دانلود سوالات استخدامی اموزش پرورش نشریه شریان ورزش، زیبایی اندام و سلامتی اذریلر ته دیگ سیب زمینی